نمايشنامه ي آهو
برگرفته از داستان هاي گيلان
بازيگران:
آهو
ماه
ستاره
بماني
رحمت
رودخانه
درخت
باد
دختر اول
دختر دوم
دختر كوچك
ديو
كوكو
سنگ
كاس گُل
سياگالش
چهار بازيگر رابچري
يك زن و يك مرد
شعرهاي محلي
مصطفي رحيم پور
صحنه:
آميزه اي است از همة زمان داستان
در سمت راست ايواني است. چند پلة چوبي از كف صحنه تا كف ايوان. چهار ستون چوبي كه نماد چهار عنصر سازندة حياتند، آب و آتش و باد و خاك. نرده اي چوبي با چوب هاي عمودي، نمايانندة ميله هاي زندان كه نمايانگر زندان انديشة خانه كرده در دو اتاق خانه است كه درهايشان به ايوان گشوده مي گردند.
پاي پله ها حياط است. در وسط حياط يك چاه است. با ديواره اي بلند حدود يك متر. روي آن يك چرخ چاه. دور حياط پرچيني است.
وسط صحنه يك رودخانه است با يك پل چوبي بر روي آن كه يك طرف آن پل نرده دارد. كنار رودخانه دو درخت است. جلوي درخت ها دو سنگ بزرگ قرار دارند.
وسط صحنه در سمت چپ رودخانه بلندي هايي است. سبز و قهوه اي. نمايانگر كوه و دشت هاي سبز كوهستاني.
سمت چپ صحنه كُلامي است. چوبي. به شكل كُلام هاي گالش هاي كوه نشين. درش به سوي صحنه باز مي شود. بالاي كُلام دودكشي قرار دارد. در سمت راست كُلام رو به ميان صحنه بلندي هايي است سفيد نمايانگر بلندي هايي كه بر آن ها برف نشسته است.
روبروي هم قرار داشتن خانه و كُلام نمايانگر ستيزة كوچگردان و يكجانشينان است در درازاي تاريخ براي بيان صميميت پنهان در زيستگاه كوچگردها و ستيزة شكل گرفته در روابط آدم ها در زيستگاه هاي يكجانشينان.
صحنه تاريك است و تنها نور ماه، كه ماه بدر است در شب چهاردهم، سمت راست صحنه را روشن كرده است.
كنار چاه دختري نشسته است.
صداي غميني صحنه را پُر مي كند و صداي جواني كه غمين مي خواند. از سرگرداني و عشقش و اميد به بازگشت.
بوشُم از تـو دور اَبُم جُنِ آهــــو تي دوري جي كور اَبُم جُنِ آهو
مي ديل تي وَر اُمانت نَ مو شُرَم تَرِ نِينـــــَم تور اَبُم جُنِ آهـــو
دختر گريه مي كند.
بوشُي امّا مي كار سوز و گودازِ دِ كي همرَ بوگُم مي ديلِ رازِ
به اوميدي تَرِ بِينـــــَم دووارِ تَرِ سَر وَرگَنَم مي جانــــمازِ
ايوان با نور فانوس روشنايي كمي دارد.
ماه: چرا گريه مي كني؟
دختر: دلم گرفته
ماه: چرا؟
دختر: كاس گُل نيامده
ماه: كاس گُل كيه؟
دختر: تو كاس گُل رو نمي شناسي؟
ماه: نه
دختر: كاس گُل……
ماه: كيه؟
دختر: كاس گُل …… كاس گُل منو مي خاد… منم……
ماه مي خندد. قهقهه مي زند. برگ درخت ها انگار كه باد به آن ها وزيده است تكان مي خورند.
ماه : آه …… عاشقي. چقدر قشنگ. يعني هنوز ميشه عاشقي رو ديد نصف شب بشينه و گريه كنه.
ماه مي خندد و آه مي كشد.
سكوت
ماه : شب هاست كه ازين ور در اومدم و اونور فرو رفتم و گرية عاشقي رو نديدم ……
دختر: يعني هيچكي عاشق نيست؟
ماه : نمي دونم …… شايد باشن و روزا گريه كنن.
دختر: من روزام گريه مي كنم.
ماه : آه ……پس خيلي عاشقي. بايد برم و واسه اونوريا تعريف كنم كه اينور دختري رو ديدم…… راستي اسمت چيه؟
دختر: آهو
ماه : آهو؟
دختر: آره، آهو
ماه : چرا آهو؟
دختر : خُب هر كسي يه اسمي داره. اسم منو هم گذاشتن آهو. كار مادرمه …………ميدوني…… …… وقتي كه مادرم
داشت منو مي زاييد، دمدماي بهار بود. همون موقع تو حياط ما، همين جايي كه من الان نشستم…… رابچري آورده بودن.
ايوان روشن مي شود. دو مرد روي ايوان ايستاده اند. بازيگران رابچري از سمت راست وارد حياط مي شوند.
آن ها مي خوانند:
رابچري رابچري مي آهو صارا بچَري
جير بچري جور بچري
مي آهو مرغُنه خورِ صت تا به كم تر نخورِ
صداي فرياد زايمان مي پيچد.
بازيگران رابچري مي خوانند:
رابچري رابچري مي آهو را راي چَرِ
مي آهو مرغُنه خورِ صت تا به كم تر نخورِ
مي آهو ديم ماه درِ سفيد قرون سكه درِ
اي آهو يه نازي بوكون شير بچه يه وازي بوكون
اي آهو جان گولِ ريش تو واز بوكون اربابِ پيش
ارباب جيف سكه درِ ده صت تومُن بيش تر درِ
زني از يكي از درهايي كه به ايوان گشوده مي شود خارج مي شود.
زن : ( با خنده ) دختره . سفيد بخت بشه.
مرد دست به كيسة آويخته به نرده روي ايوان مي كند و چيزي به آن زن مي دهد.
بازيگران رابچري با شعف مي خوانند:
اي آهو يه نازي بوكون شير بچه يه وازي بوكون
اي آهو جان گولِ ريش تو واز بوكون اربابِ پيش
اربـــاب جيف سكه درِ ده صت تومن بيش تر درِ
مرد كاسه اي برنج به آن ها مي دهد.
بازيگران رابچري آواز خوانان از سمت راست صحنه خارج مي شوند.
زوموستُن شُ درِ مو بي قرارم بهـــــار امَ درَِ مو حال ندارم
زوموستُن شُ درِ با آه و زاري اَمي عيت مئدرِ نوروز به شادي
اي مي جُنِ رابچري بهار بيي تي چرچرِ
ايوان خاموش مي شود.
ماه مانده و دختر.
دختر: مادرم واسه اين اسممو گذاشت آهو
ستاره اي از سمت چپ صحنه پديدار مي شود.
ستاره: پس شدي آهو
دختر: ( با تعجب ) تو ديگه كي هستي؟
ستاره: من زهره م
دختر: زهره؟
ستاره: آره تا حالا منو نديدي؟
دختر: ستاره ديدم……شايد تو رو هم ديدم. آخه شماها كه يكي دو تا نيستين
ستاره: من فقط يكي ام. زهره. پُر نورترين ستارة آسمون. اون بالا بالاهام. امشب اومدم سراغ ماه
ماه : آهو اونم مث تُست. عاشق. هر شب تموم آسمونو مي گرده… دنبال يه گم شده…قرارشون پيش منه……اين مياد ولي اون يكي رفته و پيداش نيس.
دختر: ( به ستاره )پس تو هم مث مني
ستاره: چطو مگه؟ مگه تو هم گمشده داري؟
دختر: آره… اسمش كاس گُله
ستاره: كجاس؟
دختر: نمي دونم… رفته كه بياد… ولي پيداش نيس
ماه : كجا رفته؟
دختر: رفته ملكة آهوها رو شكار كنه و بياره
ستاره: ملكة آهوها رو؟
دختر: آره ملكة آهوهارو
ماه: اونو چرا؟
دختر: كار بماني آبجيه، زن پدرم.
ستاره: زن پدرت؟
دختر: آره… سه چار ساله بودم مادرم مُرد و پدرم رفت و بماني آبجي رو گرفت. بچه نداره. زن بدي نيس ……ولي……
ماه : ولي چي؟
دختر: ميدوني… …دلش نمي خاد من زن كاس گُل بشم. واسة همين وقتي كاس گُل اومد خواستگاري شرط گذاشت كه اگه اون ملكة آهوها رو شيكار كنه و براش بياره، منو بهش بده.
ستاره: عجب شرطي، حالا چرا اين شرط؟
دختر: آخه كاس گُل شيكارچيه
ماه: خُب؟
دختر: خُب… اونم رفت. رفت تو اين كوه ها و دشت هاي بالاي كوه…… از پارسال بهار رفته و هنوز نيومده
ستاره: چه شكليه؟
دختر: بلند قد. سياه چشم با موهاي بلند
ستاره: منم كه فقط شبا اينجام… نديدمش…… ولي يه شانس داري
دختر: يه شانس؟ …… چيه؟
ماه : ببين دخترم هر وقت شب چهاردهم ماه باشه و زهره پهلوي من باشه، هر كسي بتونه من و اونو پهلوي هم ببينه هر آرزويي بكنه برآورده ميشه. تو هم ميتوني يه آرزو بكني.
دختر: آرزو؟
ستاره: آره، آرزو. ميتوني يه چي بخاي…… برآورده ميشه. چه آرزويي داري؟ حتما ميخاي كاس گُل برگرده. هان؟
دختر: آره…… ولي بيش تر دلم ميخواد يه آهو بشم.
ماه: آهو بشي؟
دختر: آره يه آهو. يه آهو. برم تو اين كوه ها و دشت ها بگردم و كاس گُل رو پيدا كنم.
ستاره: تو كه نمي دوني كجا رفته
دختر: نمي دونم…… ولي يه آهو هستم. اون سراغ همة آهوها مي ره و حتمن سراغ منم مياد. مي بينمش. بهش مي گم كه من كي هستم. شايد با هم راه افتاديم و رفتيم ملكة آهوها رو پيدا كرديم.
ماه : ولي خُب اونوقت تو يه آهويي
دختر: دنيا رو چي ديدي. شايد شبي ديگه شد و باز هم تو و زهره كنار هم بودين و من آرزو كردم و دوباره آدم شدم.
ستاره: پس مطمئني كه مي خاي آهو بشي؟
دختر: آره
ماه : باشه. پس توي چاه نگاه كن و آرزو تو بگو
دختر سرش را توي چاه مي كند
دختر پس از چند لحظه سرش را از چاه بيرون مي آورد و چرخي دور چاه مي زند.
نگاهي به ماه مي اندازد.
بر زمين مي نشيند.
سايه اش روي ديوارة چاه افتاده است.
صحنه تاريك مي شود.
تنها ساية دختر روي ديوارة چاه است.
سايه كم كم تبديل به ساية سر آهويي مي شود.
صحنه كم كم روشن مي شود.
به جاي دختر آهويي كنار چاه نشسته است.
آهو : ( سر به سوي ماه مي كند) آهو شدم
ماه: خودت خواستي
دختر : آره…… ممنونم. اميدوارم بازم تو رو ببينم. ستاره اميدوارم تو رو هم ببينم…… يعني هر دو تا تون رو با هم ببينم
ستاره: خُب پاشو برو
آهو : باشه
آهو بر مي خيزد و رو به بلندي مي رود و در پشت بلندي گم مي شود.
ماه: ديدي زهره؟ عشق رو ديدي؟
ستاره: آره، تكرار شدم. منم آرزو كردم ستاره بشم و شدم. ولي الان آرزوم اينه كه اون بتونه كاس گُل رو پيدا كنه
ماه: اميدوارم. بريم داره صبح ميشه
ماه و ستاره هر كدام به سويي مي روند.
صحنه روشنايي سحر را به خود مي گيرد.
در روي ايوان باز مي شود
بماني بيرون مي آيد.
بماني خميازه اي مي كشد.
بماني ازپله ها پايين مي آيد.
بماني كنار چاه مي ايستد.
بماني چشمش به شال دختر، كه كنار چاه افتاده، مي افتد.
بماني : اين شال چرا اينجا افتاده؟ دختره كجاست؟
بماني از چاه آبي بر مي دارد.
بماني دست و رويش را مي شويد.
بماني به سر ايوان باز مي گردد.
بماني در ديگر روي ايوان را مي گشايد.
بماني: آهو…… آهو…… مث اينكه نيس…… كجا رفته؟ رحمت …… رحمت
در اول روي ايوان باز مي شود.
مردي خواب آلود بيرون مي آيد.
رحمت: چيه؟
بماني: آهو نيس
رحمت : آهو نيس؟
بماني: نه… شالش هم كنارچاه افتاده
رحمت: يعني كجا رفته؟
بماني: من چه مي دونم
رحمت دستپاچه و عصباني همة صحنه را مي گردد.
بماني روي پله نشسته است.
بماني نگران است.
رحمت: بالاخره كارتو كردي
بماني: من كارمو كردم؟ به من چه. چرا به من چسبيدي؟ اين دختره اصلن سر به هواست
رحمت: نمي دونم چه خاكي به سرم بريزم
بماني به درون اتاق مي رود.
رحمت روي پله مي نشيند.
رحمت غمگنانه مي خواند.
مي آهوي مار نِدَشتي پِر كه دَشتي نازنين كُ بوشوي پِرِ وَهَشتي؟
موسَلمُنُن مي زَي بـــو ناز بِدَشتِ غمِ كولبارِ بون طاقت نِدَشتي
شعري بيانگر فراغ دختر كه كم كم به لالايي تبديل مي شود
رحمت بر مي خيزد
رحمت: برم ببينم كجا رفته
رحمت راهي همان سربالايي كه آهو به آنجا رفته مي شود.
صداي آوازي مي آيد غمگين.
موسَلمُنُن مي زاي بو ناز بِدَشتِ غمِ كولبارِ بون طاقت نِدَشتي
صداي آواز با كم نور شدن صحنه كم كم محو مي شود.
صداي عبور آب در رودخانه كم كم بلند مي شود و صحنه را پُر مي كند
نور با بلندتر شدن صدا زياد مي شود و بخش مياني صحنه را روشن مي كند.
آهو از پشت يك بلندي افتان و خيزان بيرون مي آيد.
آهو از دور به رودخانه نگاه مي كند.
آهو: رودخونه…… آب……
آهو خود را به كنار رودخانه مي رساند.
آهو سر به داخل رودخانه مي گذارد و چند جرعه مي نوشد
آهو: آخ …… عجب آبي
رودخانه: خيلي تشنه ت بود؟
آهو مي ترسد و يكي دو قدم عقب مي رود
آهو: تو كي هستي؟
رودخانه: من… رودخونه م
آهو: مگه تو……؟
رودخانه: مگه من چي…؟
آهو: مگه تو حرفم مي زني؟
رودخانه: آره…… اين همه قصه هايي رو كه از من نقل مي كنن پس كي گفته؟ تو كي هستي؟
آهو: من آهويم
رودخانه: مي بينم، ولي……آهو…… اينجا… من هرگز اينجاها آهو نديدم. آهو تو دشت هاي بالاي اين كوه هاست… ولي اينجا پاي كوه……
آهو: يعني اصلن اينجاها آهو نيس؟
رودخانه: فكر نكنم
آهو: يعني اينجاها هيچ شيكارچي يي به دنبال آهو نمي گرده؟
رودخانه: آه…… از دست شيكارچي ها به اينجا پناه آوردي؟
آهو: نه اينجاها دنبال يه شيكارچي مي گردم
رودخانه: تو دنبال شيكارچي مي گردي؟
آهو: آره
رودخانه: ( مي خندد) عجب روزگاريه. شيكار دنبال شيكارچي مي گرده. ببينم بين آهوهام عاقل و بي عقل پيدا مي شه؟
آهو ساكت است
رودخانه: از تو پرسيدم. ديوونه اي؟
آهو: تو كاس گُل رو نديدي؟
رودخانه: كاس گُل ديگه كيه؟
آهو: شيكارچي
رودخانه: ديوونه اي؟
آهو: نه …… عاشقم
رودخانه: عاشقي؟
آهو: آره
رودخانه: عاشق كي؟
آهو: كاس گُل
رودخانه: همون كه شيكارچيه؟
آهو: آره
رودخانه: تو عاشق يه شيكارچي هستي؟
آهو: آره
رودخانه: ولي شيكارچي تو رو ببينه شيكار ميكنه، مي كُشه
آهو: منم ميخام شيكار بشم، كُشته بشم… ولي به دست كاس گُل
رودخانه: بيا دست بردار. راستي اونو كه عاشقشي چه شكليه؟
آهو: بلند قد، با چشم هاي سياه و موهاي بلند.
سكوت
رودخانه: وايسا ببينم، به گمونم اوني كه دنبالشي من اون بالاها ديدم. با يه تير و كمان بزرگ كه يه طرفشم يه دستمال بسته بود… سبز
آهو: آهان آهان خودشه. اون دستمالم مال منه. داشت مي رفت دادم بهش.
رودخانه: دستمال مال تو بود؟ مال آهو؟ تو بهش دادي؟
آهو: آخه مي دوني… من هميشه آهو نبودم. چند شب پيش از ماه و زهره خواستم آهو بشم. آهو شدم.
رودخانه: آخه چرا؟
آهو: كاس گُل منو مي خواد. …… زن پدرم بهــــش گفته كه اگه ملكة آهوها رو شيكار كنه، بياره براش، منو بهش اونم رفته دنبال ملكة آهوها. رفته و پيداش نيس. گفتم آهو بشم بيام دنبالش.…… …اون داره دنبال آهو مي گرده، شايد به هم برخورديم.
رودخانه: هي…هي…هي. ببين آهو… تو دل من پر از قطره هاي اشك عاشق هاست. يه مشت آب از من بردار و بخور. بعد چشاتو ببند و آرزو كن كه اونو پيدا كني. …… من دارم مي رم به دريا، به ابرهاش مي گم كمكت كنن.
آهو مشتي آب از رودخانه بر مي دارد و مي نوشد
رودخانه: حالا از روي اين پل برو اونور و برو اون بالاها، حتما پيداش مي كني. مواظب باش پاهات خيس نشن كه راه رو گم مي كني.
آهو از روي پل رد مي شود.
آهو سمت چپ رودخانه مي ايستد.
رودخانه: برو. من آبم. دعات مي كنم
آهو: من رفتم. شايد دوباره ديدمت
رودخانه: آرزو مي كنم موقع برگشتن كاس گُلم همرات باشه
آهو مي رود و پشت بلندي گم مي شود.
رودخانه مي خواند.
زندگي عشق و اوميدِ، اوميدَن ديل شفا عاشقي همرَ سوتن، چندي خوبه، چي با صفا
روخَنِ اوي روخُنِ ، مي سوتَنِ يادَ گودَم وختي كِ بِشتُاِستَم آب رَوُنِ پا صـــــــدا
صداي خواندن رودخانه كم كم با صداي وزش باد در مي آميزد.
تنها صداي باد مي آيد.
نور قسمتي از صحنه را كه در آن درختي هست روشن مي كند.
درخت در باد تكان مي خورد.
آهو آرام آرام از تاريكي به روشنايي كنار درخت مي خزد.
آهو خود را به پاي درخت مي رساند.
آهو به درخت تكيه مي كند و چشمانش را مي بندد.
آهو از پرسه هاي جستجوگرانة خود خسته است.
باد درخت را تكان مي دهد.
درخت: مث اينكه خيلي خسته اي
آهو : خيلي
درخت : سرگردوني؟
آهو : نه در جستجويم
درخت : دنبال چي مي گردي؟
آهو : يه صدا
درخت : يه صدا؟ صداي چي؟
آهو: صداي نغمة عشق
درخت : چه جور صدائيه
آهو : تو تا حالا صداي نغمة عشق رو نشنيدي؟
درخت : نه
آهو: يعني تو اين دشت، با اين چشم انداز قشنگ، هيچكي عاشق نيست؟ حتي هيچ پرنده اي؟
درخت : نه …… مدت هاست اينجا عشق مُرده. اينجا فقط غم موج مي زنه. اين باد رو مي بيني؟ از ديارهاي دور مياد. از اون بالا بالاها. اين جـــــا كه مي رسه و تن به شاخه هام مي ماله همة ديده هاي خودش رو تك تك برگام مي نويسه و از اين جا فقط با خودش يه عالم غم مي بره.
آهو : گفتي باد از كجا مياد؟
درخت : از اون بالا بالاها، از روي كوه ها، از روي اون دشتاي سبز
آهو : مي توني ازش يه سوال بكني؟
درخت : سوال؟
آهو: آره. من يه گم شده دارم. مي خوام ببينم اون گمشدة منو نديده.
درخت : گم شده ت كيه؟
آهو : كاس گُل
درخت : كي هست؟ چرا دنبالش مي گردي؟
آهو : يه شيكارچي. من و اون عاشق هميم
درخت: تو…… يه آهو …… عاشق يه شيكارچي هستي؟
آهو : من… من يه آهو نيستم. … آهو هستم ولي يه آهو نيستم
درخت : يعني چي؟
آهو : من يه آدمم. اسمم آهوئه… منتظر كاس گُلم. خيلي وقته رفته، نيومده. آرزو كردم آهو بشم، توي ايــن دشت ها و كوه ها بگردم و اونو پيداش كنم.
درخت : جالبه …… سال ها بود يه عاشق اينجاها نيومده بود. آخرين عاشقي رو كه ديدم يه پرستو بود. تنهاي تنها بود. اونقدر پهلوي جفت پر شكسته ش نشسته بود كه پريدن يادش رفته بود.
آهو : خُب چي شد؟
درخت : جفتش كه مُرد خودشو انداخت تو آتش تنور و سوخت. باد كه از اين جا بره، بوي پرهاي سوختة اون دشت رو پُر مي كنه.
آهو : تنور كجاست؟
درخت : يه كلبه اينجا بود …مال ننه وسمار … پير زن مهربوني بود هر روز ظهر تنورشو روشن مي كرد و نون مي پخت. بعدش مـي نشست روي ايوان و اون كوه ها رو نگاه مي كرد. منتظر يكي بود، ولي هرگز نگفت منتظر كيـه. … پرستو كه تو آتش تنورش سوخت، همون شب ننه وسمارم مُرد …… و ديگه تنورش روشن نشد.
آهو : هنوز باد اينجاست؟
درخت : آره
آهو : ازش بپرس كاس گُل رو نديده
درخت: چه شكليه؟
آهو: قد بلند. سياه چشم و با موهاي بلند
باد: تو آهوئي؟
آهو : آره
باد : ديدمش…… صداش تو دره ها مي پيچيد. قشنگ مي خوند. توي موهاش كه پيچيدم اسمت رو زبونش بود.
آهو : كجا ديديش؟
باد : تو يه درة دور. اگه بازم ديدم بهش مي گم كه يكي دنبالش مي گرده.
آهو : بگو آهو، بگو آهو……
باد: باشه
آهو : پس زودتر برو…… برو شايد ديديش
باد : دارم مي رم…… به اميد ديدار
درخت تكان نمي خورد.
باد رفته است.
درخت: تو كه عاشقي، مي دوني نفرت چيه؟ كينه چيه؟
آهو : حتمن يه جور غمه
درخت : نه بدتره
آهو : چه طوره؟
درخت : اون ني رو مي بيني اونجا افتاده؟
آهو : آره
درخت : بَرِش دار و بزن
آهو ني را بر مي دارد.
آهو ني مي زند.
ني به صدا در مي آيد:
بزن ني زن بزن ني زن چِ خوب خوب مي زني ني زن
مي ديلِ غَم دَرِ ني زن مي چوشـــــم نم دَرِ ني زن
بزن تا مو بِنالم ، شيكستِ پَر و بالم
آهو : چه غمي توش بود؟
درخت : غم و كينه
آهو : چي بود؟
درخت: ( آهي عميق مي كشد) اينم ماجرائيه
آهو به آن سوي درخت مي رود.
سه دختر مي آيند. دو تا بزرگ تر و يكي كوچك
دختر اول: مثلا فكر مي كني خيلي خوشگلي؟
دختر دوم: شايدم فكر مي كني كه محبوب پدر و مادري؟
دختر كوچك : من كي گفتم خوشگلم يا محبوبم؟
دختر اول : رفتارت اينو نشون ميده
دختر كوچك: مگه من چيكار كردم؟
دختر دوم : چيكار كردي؟ ديگه مي خواستي چيكار كني؟ كاري كردي كه پدر و مادر ما تو رو بيشتر از ما دوست دارن.
دختر كوچك : من كاري نكردم. شايد شماها كاري كردين كه دوستتون ندارن.
دختر اول : به هر حال الان بهترين فرصته. مي بنديمت به ايــــن درخت و ميريم. اين قدر اينجا مي موني تا بميري
دختر دوم : ما هم راحت ميشيم
دو دختر، دختر كوچك را به درخت ي بندند و مي روند.
دختر كوچك گريه مي كند.
ديوي از راه مي رسد
ديو : چيه؟ چرا گريه مي كني؟
دختر كوچك : خواهرام منو به اين درخت بستن و رفتن. مي ترسم.
ديو : ترس نداره. الان مي خورمت راحت مي شي
دختر كوچك: مي خوري؟ مگه تو آدمخوري؟
ديو : آره … من همه چي مي خورم
دختر كوچك : حالا بيا و به من رحم كن
ديو : رحم؟ گرسنه كه رحم نداره
دختر كوچك : ولي اونجور كه معلومه تو اونقدر هم گرسنه نيستي
ديو : خُب ميدوني ما مي خوريم و ذخيره مي كنيم واسه روزي كه چيزي نيست بخوريم
دختر كوچك : منو نخور. حاضرم همة عمرم برات كاركنم… برات غذا بپزم… تنتو بشورم… موهاتو شونه كنم… بنشينم سرتو بذاري رو پاهام بخوابي
ديو: حاضري زنم بشي
دختر كوچك : نه
ديو : چرا؟
دختر كوچك : آخه تو ديوي
ديو : باشم
دختر كوچك : مگه تا حالا يه ديو با يه آدم عروسي كرده؟
ديو : حالا مي كنه
دختر : نه
ديو : پس مي خورمت
دختر كوچك : باشه بخور… ولي يه جور بخور كه خونم اينجا نريزه
صحنه تاريك مي شود.
صداي خرناسة ديو مي آيد.
صحنه روشن مي شود.
دختر كوچك نيست.
ديو دور دهانش را مي ليسد
ديو: آخي … سير شدم …اه … اين چيه؟ خون؟ يه ني يه
ديو ني را بر مي دارد.
ديو ني مي زند.
از ني نواي غميني بر مي خيزد.
بزن ني زن بزن ني زن چِ خوب خوب مي زني ني زن
مي ديل زار و پريشُــنِ امـــان از دورِ زَ مُـــــــنِ
خاخور خاخورِ رِ رَحَــــــم نؤكُنِ
ديو مي خوابد.
ديو خرناسه مي كشد.
درخت : خُب شنيدي؟
آهو : آره … خيلي وحشتناك بود
درخت : خيلي. ديدي اينجا خواهر به خواهر رحم نمي كنه
آهو : آره … ولي…
درخت : ولي چي؟
آهو : در عوض كسي هم هست كه حاضره بميره ولي زن ديو نشه
درخت : يكي هم هست كه مث تو عاشقه، ديوي هم هست كه هنوز خوابه
آهو: بلند شه چي؟
درخت : خُب بالاخره ديوه
آهو : يعني ممكنه منو بخوره؟
درخت : نمي دونم
آهو : پس بهتره من برم
درخت : آره برو… از اين طرف برو. باد گفت كه اونو … راستي اسمش چي بود؟
آهو : كاس گُل
درخت : آهان …… گفت كه كاس گُلو تو اون دره ها ديده. برو اون طرف. اگه پيداش كردي از اين طرف بيا تا من ببينمتون.
آهو: خداحافظ
درخت : به اميد ديدار
آهو به راه مي افتد.
صداي ني مي پيچد.
آواز دختري كوچك.
مارِي مارِي چِرِ مثرِ بِچيبي غم و غوصَ همِ مي ديل ديچِيبي
صداي آواز دختر كم كم توي صداي رودخانه محو مي شود.
نور روي رودخانه مي افتد.
رحمت مي آيد. خستة خسته.
رحمت كنار رودخانه مي نشيند
رحمت : اي آب جاري، اي آب پاك . تو دخترم آهو رو نديدي
رودخانه: چرا اينجا بود. دنبال كاس گُل مي گشت. رفت تو كوه ها و دشت ها
رحمت : برم ببينم مي تونم پيداش كنم. پاييز داره مي رسه . كوه خطرناكه.
رحمت بر مي خيزد.
رحمت از پل مي گذرد.
رحمت مي رود توي تاريكي.
نالة آوازگونة رحمت.
مي آهوي مار نَشتي پِر كِ دَشتي نازنين كُ بوشُيي پِرِ وَشتي
نالة آوازگونة رحمت كم كم توي صداي يك كوكو محو مي شود.
گوشة ديگري از صحنه روشن مي شود.
آهو پاي يك درخت نشسته است.
كوكو مي خواند.
آهو : كوكو
كوكو: كمكم كن
آهو : چته؟
كوكو: بالم شكسته
آهو : آخي ……مي بينم ناله مي كني. چي شده؟
كوكو : يه قوش ……
آهو : خُب؟
كوكو : يه قوش مي خواست منو بگيره … رفتم تو يه دره، لاي سنگ ها … بالم شكست
آهو : آخي بميرم… بالت شكسته… مث دل من
كوكو: دلت؟
آهو : آره
كوكو: مگه دلم مي شكنه؟
آهو : از همه شكستني تر دله. بال شكسته رو مي شه درمون كرد… ولي دل شكسته رو…
كوكو: چطور شد دلت شكست؟
آهو : عاشق شدم
كوكو: هر كسي عاشق بشه دلش مي شكنه؟
آهو : نه …… ولي هر عاشقي كه معشوقش رو گم كنه دلش مي شكنه
كوكو : مگه تو گم كردي؟
آهو : آره
كوكو: چرا مواظبش نبودي؟
آهو : بودم… رفت ملكة آهوها رو شيكار كنه بياره، ديگه پيداش نشد
كوكو: يعني ملكة شماها رو؟
آهو : من آهو نيستم … يعني هستم… اول نبودم… فقط اسمم آهو بود. وقتي اون رفت و نيومــد، واســـه اينكه پيداش كنم آرزو كردم آهو بشم، تو كوه ها و دشت ها بگردم، شايد پيداش كنم. ماه هاست كه مي گردم. همة بهارو، همة تابستونو گشتم … تا حالا كه پاييزه. داره سرد مي شه و من بايد تو اين سرما بـرم اون بالاها كه سردتره.
كوكو: دنبال كي مي گردي؟
آهو : كاس گُل … ببينم تو اين كوه ها و دره ها كه مي گشتي اونو نديدي؟
كوكو: چه شكليه؟
آهو : بلند قد. سياه چشم و با موهاي بلند و يه تير و كمون كه به ته ش يه دستمال سبز بسته س.
كوكو: چرا ديدمش … تو اون دشت هاي بالا. راه مي ره… مي گرده و آواز مي خونه. كنار يه چشمه ديدمش. داشت از چشمه نشوني ملكة آهوها رو مي گرفت.
آهو : گرفت؟
كوكو: آره… بهش گفت كه بايد بره اون بالاي بالا
آهو : اونم رفت؟
كوكو: داشت مي رفت… اگه بالم نشكسته بود مي پريدم و مي رفتم و برات خبر مي آوردم
آهو : مي دوني عشق چيه؟
كوكو: آره، من خــــــودم حاصل عشقم. منم مث تو سرگردون عشقم. ولي دلم نشكسته. هنوز اميدوارم كه پيداش كنم. اميدت كه بشكنه دلت تَرَك بر مي داره. اميدوار باش . ولي نه…
آهو : نه؟
كوكو: آره نه. تو هنوز اوني كه بايد باشي نيستي. تو هنوز يه آهو نشدي كه بري به آرزوت برسي. پاشو. راه بيفت. قبول كن كه آهويي. برو مي توني پيداش كني
آهو بر مي خيزد.
آهو خسته و متفكر بر سنگي مي نشيند.
سنگ : آي كمرم
آهو با تعجب از جا مي پرد
آهو : اين ديگه كيه؟
سنگ : من سيب گُلم
آهو: تو سيب گُلي؟
سنگ : آره… يعني سيب گُل بودم ولي سنگ شدم. حالام يه سنگم. چه بهارا و تابستونا و پاييزا و زمستوناييه كه اينجام. يه سنگم…فقط يه سنگ
آهو: آخه چرا سنگ؟
سنگ : بسوزه پدر عشق
آهو : عشق؟
سنگ : نمي دونم من عاشق تر بودم يا تو. فقط مي دونم كه عاشق بودم. اگه عاشقي اينه كه تا اينجا بيايم… من از تو زودتر اومدم
آهو : عاشق كي بودي؟
سنگ : مهراب
آهو : چي شد؟ اونم گم شده بود؟
سنگ : نه من و اون با همـــديگه گم شديم. نميذاشتن زنش بشم. شدم. رفتـــــيم. رفتيم دوردورا. دو سه سال بعد كه مي خواستيم برگرديم، مي خواستن ما رو بُكُشَن. اينجا بهمون رسيدن. مهرابو كه گرفتن، رو به آسمـون داد زدم و آرزو كردم كه هــر دو سنگ بشيم كه نتونن ما رو بُكُشَن. سنگ شديم. اون سنگ سياه اونــه و اينم من. مه كه مياد و اينجا مي شينه حس مي كنم دستام تو دستاشه. آرزو دارم هميشه مه باشه.
آهو : تو خيـــلي عاشقي … ولي من بيش تر. پيداش مي كنم حتي اگه نُك كوه باشه. از اونور ميريم پايين. بـــه دياري ديگر
سنگ : اگه پيداش كردي يه فرياد بكش تا توي اين دره ها بپيچه و بياد تا اينجا. بيارش اينجا.يكيتون پهلوي من بشينه، يــــكي پهلوي مهراب. پريروز يه زرج اينجا مي خوند. مي گفت اگه دو تا عاشق يكي پهلوي من بشينه و يكي پهلوي مهراب و از آسمون بخوان، ما دوباره بر مي گرديم و خودمون مي شيم.
آهو : يعني تو مي شي سيب گُل و اون مي شه مهراب؟
سنگ : زرج مي گفت
آهو : حتما راست مي گفت
كوكو: بالم شكسته … ولي مي توني منو با خودت ببري تا راه رو نشونت بدم.
آهو : مي برمت
سنگ : برو… برو تا پاييزه و زمستون نيومده پيداش كن.
آهو: پيداش مي كنم. فرياد مي زنم. ميام. ميايم. اينجا مي شينيم و براتون آرزو مي كنيم.
سنگ گريه ميكند.
صداي گريه سنگ ديگر مي آيد.
كوكو ناله مي كند.
آهو مي خواند.
پاپُي بوخُن مي ديلِ غم بِگيتَي پاپُي بوخُن مي چوشمِ نم بِگيتَي
آهو بر مي خيزد و به راه مي افتد.
كوكو را در بغل دارد.
كوكو ميخواند به همراه آهو.
پاپُي بوخُن مي ديلِ غم بِگيـتَي پاپُي بوخُن مي چوشم نَم بگيتَي
تا تُنـــــــــي پاپُي تو بوخُـن بوخــــــــــُن عزيزُنِ دوخـُن
نهار اَمي نصـــــــــفِ شَبُـن صوب دَمـي وخــــــــتِ اذُن
جُنِ پاپُي بوخُن مَرَم بوخُنَــــم گَب دَرَمِ بـي تو گوتَن نوتُنــَم
مي جُنِ پاپُي پِر زَن مــــار نِبِ مار موثُن تـي ديلِ ديلدار نِــبِ
مِرُ و تو هر دو سِتَم بِديريــــم گندُم بكاشـتِ ولي جو بِبِيريم
وختي خُني پاپُي تي تي قشنگه تَم بِزَ وَنگ َانـي ايازِ سَنـــگِ
پاپُي بوخُن تا مَرَني بوخُنَــــم گَب دارَمَ بي تــو گوتَن نوتُنَـم
مي جُنِ پاپُي پِرِ زن مـــار نِبِ مار موثُن تي ديــل ديلدار نِــبِ
سوتِ دِلُنيم بيِ تا بِناليــــــم نالِ فَصَل همــديگرِ ونَليــــم
نور كم مي شود.
صحنه تاريك است.
كوه روشن است.
كوه سفيد است، پوشيده از برف.
صداي رحمت مي آيد : اي درخت آهوي منو نديدي؟
قسمتي از سمت چپ صحنه روشن مي شود.
بلندي ها پوشيده از برف است.
آهو افتان و خيزان راه مي رود.
آهو سخت خسته است.
آهو : دارم از پا مي افتم. خسته م … ولي بايد برم … چيزي نمونده … حتمن اون بالاي بالاست
آهو به سختي گام بر مي دارد. آهو مي افتد.
مي لغزد.
فريادي از درد مي كشد.
توي چاله اي مي افتد.
آهو : اي …… مُردم … واي پام …
آهو تلاش مي كند از چاله بيرون بيايد. نمي تواند.
آهو : ديدي چيكار كردم؟ … ديگه چيزي نمونده بود … گير افتادم … اينجا يخ مي زنم … اين كوكو هم رفت و پيداش نيست … اگه بود شايد كمكم مي كرد.
آهو خود را باخته است.
آهو گريه مي كند.
صداي باد مي آيد.
آهو : كوكو …كوكو … كاس گُل … كاس گُل
كوكو مي آيد.
كوكو: آهوكجايي؟
آهو : اينجام… تو اين چاله
كوكو: اونجا چيكار مي كني؟
آهو : ليز خوردم افتادم اينجا … كمكم كن
كوكو: من چيكار مي تونم بكنم؟ … اينجام كسي نيست…
آهو : ( با ناله ) به دادم برس
كوكو پر مي كشد
آهو : ( فرياد مي زند ) نرو… منو تنها نذار
كوكو: ساكت باش … بذار يه راهي پيدا كنم
صداي باد
كوكو: آهو … آهو … يكي داره مياد
يك نفر از پشت سنگ ها بيرون مي آيد
كماني در دست دارد. به تير و كمانش دستمال سبزي بسته شده است.
آهو او را مي بيند.
آهو : ( با تعجب و شگفتي ) كاس گُل……؟ آره خودشه …
كاس گُل دوري مي زند كه برود.
چشمش به آهو مي افتد.
كاس گُل : آه … يه آهو … چرا اونجاس؟
به چاله نزديك مي شود.
از جلو به آهو نگاه مي كند.
كاس گُل : عجب آهويي ……يعني آهوئه…؟ مث اينكه يه جور ديگه س … ( به آهو ) ببينم تو آهويي؟
آهو : آره
كاس گُل : ولي انگار يه جور ديگه اي … ( با خنده ) نكنه ملكة آهوها تويي؟
آهو : ملكة آهوها؟ … من … آهو … آره من ملكة آهوهام
كاس گُل : گفتم … گفتم كه تو نبايد يه آهوي عادي باشي
كاس گُل با شادي دور خود مي چرخد و قهقهه مي زند.
كاس گُل : خوب گيرت آوردم
آهو : يعني چي؟
كاس گُل : يعني بالاخره گيرت آوردم. الان شيكارت مي كنم و مي برمت ميندازمت توي حياط رحمت، پيش پاي بماني آبجي و بعد…
آهو : بعد چي؟
كاس گُل: بعد چي؟ بعد … نگو نگو. بعد آهو… آهو رو مي گيرم. آهو زنم مي شه. آهو مال من مي شه. برش مي دارم مي ريم اون دور دورا با هم زندگي مي كنيم.
آهو : آهو كيه؟
كاس گُل : آهو … آهو نگو، بگو ماه. بگو الماس. نگو نگو … يه مو داره رنگ خوشه هاي رسيدة گندم، مث يه آبشار. يه آبشار آب طلا. دو تا چشم داره رنگ دريا … آبيِ آبي. توش كه نگاه كني غرق مي شي. صداش … صداش لطيفه، لطيف مث صداي پرواز پروانه ها. اين دستمالو مي بيني… اون بافته. از پنجه هاش هنر مي ريزه. نگو نگو. نگو آهو.
آهو : دوستش داري؟
كاس گُل : دوستش دارم؟ چي داري مي گي؟ اگه دوستش نداشتم دو سال تو اين كوه ها و دره ها سرگردون نمي شدم
آهو: سرگردوني؟
كاس گُل : سرگردون، سرگشته، آواره و … ديوونه …… دلم خيلي تنگه
آهو : تنگِ چي؟
كاس گُل : تنگِ تماشاي آهو
آهو : پس معلومه خيلي دوستش داري
كاس گُل : خيلي
اهو : حالا نمي دونم دست داشتن تو چه ربطي به شيكار من داره؟
كاس گٌل : تو؟ … چي بگم … دلم واسه ت مي سوزه … اگه تو ملكة آهوها نبودي و رسيدن من و آهو به هم وابستــه به شيكار تو نبود، امكان نداشت تو رو تو اين شرايطي كه داري شيكار كنم. من هيچ وقت هيچ حيوون در بند افـــتاده اي رو نمي كشم، ولي … زن پدر آهو شرط دادن آهو رو به من شيكار تو قرار داده و من دو ساله كه دنبالت مي گردم
آهو : خُب حالا كه پيدام كردي … كارتو بكن
كاس گُل مشغول آماده كردن كمان خود است.
كوكو: آهو اون مي خواد بكشتت، بهش بگو كه كي هستي
آهو : نه… من فقط يه آهويم… ملكة آهوهام. اگه منو نكشه نمي تونه بماني آبجي رو راضي كنه
كوكو: چي چي رو راضي كنه … اون راضي بشه بشه، ولي تو كه نيستي
آهو : من اگه نباشم هستم. من بايد يه آهو باشم. بايد ملكة آهوها باشم. بايد شيكار بشم تا كاس گُل به آرزوي خودش برسه
كوكو: ولي اون با آرزوش نمي رسه، برگرده ديگه تو نيستي. تو نيستي كه تو رو داشته باشه
آهو : مي دونم … ولي اگه بگم من آهويم ممكنه دوباره گم بشه. بذار اون به آرزوش برسه
كوكو : پس آرزوي تو چي؟
كاس گُل كمانش را نشانه مي رود.
كوكو مي رود.
آهو : بزن
مردي پيدا مي شود.
مرد از پشت به كاس گُل نزديك مي شود.
ضربه اي سخت به كاس گُل مي زند.
كاس گُل مي افتد.
آهو فرياد مي كشد.
مرد به چاله نزديك مي شود.
مرد : دستتو بده من
آهو : ( گريه كنان ) تو كي هستي؟
مرد : من سياگالشم
آهو : سياگالش؟
سياگالش : اسم منو نشنيدي؟
آهو : چرا
سياگالش: دستتو بده من
سياگالش آهو را بيرون مي كشد
آهو از حال رفته است.
سياگالش آهو را كشان كشان مي برد.
كوكو از دور مي خواند.
صحنه تاريك مي شود.
بر انتهاي سمت چپ صحنه نور مي افتد.
يك كُلام است.
سياگالش آهو را كشان كشان به جلوي كُلام مي كشاند.
آهو : تو اونو كُشتي؟
سياگالش : نمي دونم … شايدم مُرده … ولي نه… ضربه اونقدر سخت نبود … حتما بي حال شده. شب كه بشه حال مياد و مي ره
آهو : ولي ممكنه مُرده باشه
سياگالش : خُب مُرده باشه
آهو : نه
سياگالش : چرا نه؟
آهو : آخه اون ……
سياگالش : اون چي؟
آهو : اون كاس گُل بود
سياگالش : كاس گُل؟
آهو : آره
سياگالش : كي بود؟
آهو : من اونو دوست داشتم؟
سياگالش : دوست داشتي؟ … ولي اون مي خواست تو رو بُكُشه
آهو : من مي خواستم منو بُكُشه
سياگالش : چرا؟
آهو : اون آرزوش شيكار من بود
سياگالش : ولي با رسيدن اون به آرزوش تو مي مُردي
آهو : من حاضر بودم بميرم ولي اون به آرزوش برسه
سياگالش : چرا؟
آهو : من و اون همديگرو مي خواستيم. زن پدرم شرط دادن من به اونو شيكار ملكة آهوها قرار داده بود
سياگالش : مگه تو ملكة آهوهايي؟
آهو : نه
سياگالش: پس چي؟
آهو : خُب ……
سياگالش : حالا مي گي چيكار كنيم؟
آهو : برو ببين چي به سرش اومده
سياگالش : باشه
سياگالش مي رود.
آهو غمگين مي خواند.
پــريشُنَم پــريشُنَـم پـــريشُن مي جُن و ديل غَم بِگيتَي خودا جُن
اگِه مي يار بِشِي از غوصّه ميرَم خوداونــدا تو مــي يارِ بِرِسَـــــن
سياگالش كاس گُل را كشان كشان مي آورد.
كاس گُل بي هوش است.
شب است.
آهو بيرون كُلام نشسته است.
ماه در آسمان است.
آهو : ماه اينجايي؟
ماه: تو هموني نيستي كه آرزو كرده بودي آهو بشي؟
آهو : چرا
ماه : خُب چي كردي؟
آهو : پيداش كردم
ماه : خُب چي شد؟
آهو : هيچي … بهش نگفتم كه كي هستم. آماده بودم كه تيرش به سينه م بشينه
ماه : كه چي بشه؟
آهو : تا دوباره گُمش نكنم
ماه : حالا كجاست؟
آهو : توي اين كُلام. بي هوشه. تو خوابه
ماه : حالا مي خواي چيكار كني؟
آهو : مي خوام دوباره آهو بشم . مي تونم دوباره آرزو كنم؟
ماه : آره… ولي حالا نه
آهو : پس كي؟
ماه : موقع طلوع آفتاب . سياهي كه رفت و سپيدي صبح سر زد به آسمون نگاه كن و آرزو كن … صبح نزديكه… منم دارم مي رم.
ماه مي رود.
كوكو مي خواند.
سپيده سر مي زند.
آهو به سپيده نگاه مي كند.
آهو : دلم مي خواد دوباره آهو بشم
كوكو مي خواند.
پوست آهو از تن دختر مي افتد.
آهو از جا بر مي خيزد.
نور آفتاب روي كُلام ريخته مي شود.
در كُلام باز مي شود.
كاس گُل بيرون مي آيد.
چشم كاس گُل به آهو مي افتد.
كاس گُل : آهو؟
آهو ساكت است.
سياگالش عصايي در دست دارد و به آهو و كاس گُل نگاه مي كند . مي رود.
آهو و كاس گُل به راه مي افتند.
كوكو مي خواند.
نوري روي سمت راست صحنه مي افتد.
رحمت روي ايوان نشسته است.
كنار ايوان كوكو مي خواند.
صداهاي باد و رودخانه در هم مي آميزند.
آواز شادمانة كاس گُل صحنه را پُر مي كند
خودا هركي خو يارِ دوس دارِ ديل و جُنِ قرارِ دوس دارِ
نيگارِ بي عزيز از غوصّه ميرِ عزيزَن خو نيگارِ دوس دارِ
ادامه مطلب